|
روی شانه هایم جریان دارد ماه ! حال خوبی است میان دو کتفم و امیدوارم به این ریه های مریض !
اگر...اگر حسابی در کار باشد انگار هیچ چیزی روی حساب نیست . ساختمان را نشان میدهند ؛ برج ها را که انفجار توی بدنه اش آن را میکشد پایین . هیچ چیزی روی حساب و کتاب نیست . حال خوبی ندارم . تصاویر مستند حالم را خرابتر میکند و نمیدانم چرا . واین باز هم اوضاع را خرابتر میکند . ما بیشتر اوقات آرامش نداریم ، به این معنا که گاهی اوقات نگاه میکنیم به اطراف ، و همه چیز جای خودش هست و باید آرام باشیم ، اما ، وقتیکه همه چیز اینجور بود ، باز دلشوره میگیریم . دلشوره گرفته ام . بغضم گرفته . هواپیما میخورد توی برج ها .ساختمان می آید پایین . این تصاویر واقعی حالم را خرابتر میکند . من مثل سگی آمده بودم در خانه ی شما و پارس میکردم . دلشوره دارم ؛ اینجا تمام پنجره ها باز هستند و عقربه های ساعتش صدا میدهد . آقایی توی تلویزیون حرف میزند ، برنامه زنده است و کسی از پشت صحنه حرفهایش را ترجمه میکند .تصاویر زنده است . تصاویر واقعی است . به چه چیزی میگویند دروغ بزرگ !؟ من بیشتر اوقات حالم خوب نیست . به چه چیزی میگویند دروغ بزرگ ؟ بالای کاغذ کهنه ای که روی میز است کسی با دست خط ۱۰ سالگی من ، اسمم را نوشته . قیچی روی میز هست و یک راکت قدیمی تنیس و یک نوار مغناطیسی . به چه چیزی میگویند دروغ بزرگ !؟ یک چاقوی ضامن دار کند ،تو ی لیوان ، روی میز . من ، میدانستم امشب گریه ام میگیرد ...
حالا بعد از یک سال و چند ماه که سرت را تراشیده ای و آفتاب که میخورد از پشت سر ، وقتی روبرو ایستاده ای ، در دو طرف سرت انگار بال درآورده ای ، یادم می آید آن وقت هایی را که چشمانت خیس خیس بود و همیشه شب قبلش نخوابیده بودی . حالا که میبینم برادرت ، پدرت کنارت ایستاده اند و می آیم کنار و از بغل شباهت هایتان را ؛ فرم بینی هایتان ، چشمان درشتتان را مقایسه میکنم ، و اینکه هر سه تایی تان ریش دارید ، میبینم که به هم نمی آمدید . شما دو تا به هم نمی آمدید . حال امثال ما ، حال عجیبی است . احوالات ما ته نشین میشود . باور کن پسر ! خالی کردن خودت ، جز ضروریات است . باور کن که اینطور ماندن فایده ای ندارد ؛ شاید برای خودت قابل تحمل تر باشد اما ، خوب نیست . دیشب داشتم فکر میکردم ، دیدم چند ماه دیگر 21 سالمان میشود ، ببین پسر ! دیگر متولد شصت و هشت بودن برایمان زود نیست ؛ این بیست سالگی لعنتی دارد تمام میشود. خیلی عجیب میشود اینروزها که میبینمت ، و عجیب تر از آن ، این است که نمیدانی چه شباهتی میبینم بین یک سال وچند ماه گذشته ی خودم و تو . وقتی که این و آن میخواهند روابط دست و پا شکسته شان را سر و سامان دهند ، ما به شکل اتاقهایمان نگاه میکنیم ، به گودی ای که افتاده روی تخت خوابمان و به لکه های دلتنگی هایمان که پاشیده به سر و روی اتاق . ببین ، دیگر لازم نیست حتی اسمی ببریم پسر ! فاصله آنقدر زیاد هست که به اسامی فکر نکنیم . اینکه دیگران چکار کرده اند را ، اما... نمیدانیم . توی این مدت صدای من قشنگ شد و صدای تو قشنگتر ! با اینکه میدانم آن تابستان مزخرف اخیر تکرار میشود اما مطمئن باش پسر ! هیچ چیز دیگری برگشت پذیر نیست .
بار هستی بر دوش
و امید به نتایج کار و تلاش
کاری که نمیکنم
تلاشی که بر نمی آید.
تو را دوست داشتن
و انتظار وقوع حوادث نامقدر
انتظاری که نمیرود
تقدیری که چسبیده ته دیگ خلقت...
بار هستی بر دوش؛
وقتی که هستم ، وجودم افتاده روی دوشم
یعنی؛ تو را دوست داشتن...
من فکر میکنم
ما با اعماء و احشایمان مینویسیم ؛ دیگران نگاه کرده اند و نوشته اند ، ما به وقت ارضای قوای شدیدمان نوشته ایم ما فکر میکنیم وقتی دستهایمان دراز شد تا جیب پشت شلوارمان ، دفترچه ی کوچکمان دیگر وقتش رسیده تا برود خانه ی بخت. سرشارترین شبها روی تخت خواب وقتی است که لباسهای زیرمان کلمه شده اند روی کاغذ . حالت حرفهای کلماتی که از غریزه قاعده میگیرند ما را تحریک میکنند ؛ وگرنه توی توالت هم میشود فکر تخلیه کرد ! ما فکر میکنیم دفترچه همان تخت خواب است که از بوی تند تخلیه حالت گرفته است...
گوشم از این حرفها که
تو خودت چقدر اشتباهی و من خودم چقدر نمیدانم پر است ، حالا توی آینه پر از الفاظ بیهوده پر از اشکال مبهم تکه تکه شدن شکل خودم شده است... آینه جا ندارد .
شب
از گردنم می آمد پایین روی شانه هام جای دو تا پای برهنه ی تاریک مانده هنوز ؛ شب گنگی بود و از گردنم می آمد پایین...
تو چایی ات تمام شد و ، بلند شدی رفتی...
اصلا چرا اين همه بيقراري؟ چرا شكل ديروز؟ چرا دست به گريبان طاق هاي قوس دار اين ميدان بي همه چيز؟ لب روي لب هاي توتون خشك شده ي سيگاري بي فيلتر! و كبريتي كه اين روز ها شرف دارد بر فندك ! تا آن زمان كه ريه هايم شكل ِ "خودتان قضاوت كنيد ِ " " زندگي
مرگ" شود و مثل " قبل بعد ِ
" عكس هاي سياه و سفيد روي صفحات روزنامه در ستون تبليغات، بالاي آگهي هاي فوت ، كه تمام مشروعيتشان را وام دار آن نوار كوچك باريك مشكي گوشه ي كادرشان و " هو الباقي " سرتيترشان هستند
چرا مثل شب شدن روزهاي آسمان گير گوشه ي سكوي روبروي مسجد
شاه!؟ چرا خميازه كشيدن تا اشك بيايد از چشمهام ؟ شمردن سيگار هاي باقيمانده ي پاكت كه اينبار هم سيزده تا هستند و نسيم سرد بي سرمايه ي سرقفلي بر اين ميراث و يادگار لجن
پوش ؛ كه در چهار
ضلعش چهارزائده ي
مضاف دارد ، كه به ضرب و
زور طاق هاي ضربي و قوس هاي زوال ناپذيرشان
شده اند نماد
عروج ، آخرين كبريت روشن را بين انگشتانم ميكشد ، كبريتي كه اين روز ها شرف دارد بر فندك ! اگر با هم روزي روي خاك نشستيم اگر دستهات مال خودت بود آن روز اگر سر به سر پر سوالم گذاشتي ، سحر! دست ميبرم زير روسري خيس پر از التماست موهايت را مشت ميكنم بين انگشتهام ، ميكشمشان آنقدر كه خاطر فكرهاي خطرناكت از آخرين قطره ي خلاصه شده توي آن يك خرده جا كه همرنگ احتمال
است خالي شود. اصلا چرا احتياط ميكني؟ دست نميدهي لحظه اي كه كبود باشد ؟ بگذار آن چه نبود ، باشد اگر باهم روزي روي خاك نشستيم من ميگويم : بيا...! يك نخ ديگر ! يك كبرت پر ! كبريت اين روزها شرف دارد بر فندك ، سحر !
من مثل سايه هايي كه سر به سر ساعت يك بعد از ظهر ميگذارند ، مثل بوته هايي كه گه ميريزند پايشان تا قد بكشند ، مثل كيسه هاي شن كه تلنبار كرده اند پاي ساختمان نيمه ساز يك
زايشگاه ،
بي سر و پايم ! مثل وزغي كه كف مرداب نشسته ، تخم ميريزد از مقعدش براي بقا ، مثل ستاره هاي سربي آويزان از طاق آسمان ؛ انگل هاي جسم خسته ي
ماه مثل روسپيان شاد از كار وبار ساعات دو ي نيمه شب چهارشنبه ها ،
مثال زدني هستي
تو ! يك مثال روشن و يك هرجايي نابلد را در نسيم سرد بي سرمايه ي سرقفلي بر اين ميراث و يادگار لجن
پوش آتش زدم ديشب ، بنزين بود و كبريت و شرف داشت بر فندك !
من به آفتاب اين روزها حساسيت دارم دماغم به خارش مي افتد تا بخواهم حمام بگيرم از آفتاب روي فرشي برفي هشت سال آزگار است كه برف از من فرار مي كند ، و هر بار كه ميرسم به آن ، آب شده روي خاك ، يخ بسته روي سنگ فرش گفتم حتما مشكل از جهنمي است كه تو از آن مي آيي ، شايد خون درون رگهات ميجوشد ، شايد از خنده هات آتش روي زمين ميريزد ، شايد برادر خورشيدي! سيگارم را خاموش كردم روي نعش برفها توي گورستان گل آلود بغض هاشان ؛ من ، خواهرم را بسيار دوست ميدارم!
|
About![]()
دست نوشته های قلبی که تو آن را معماری کرده ای،
Home
|