تبليغاتX
ناخوانا

ناخوانا

دستنوشتها

روی شانه هایم

جریان دارد ماه !

حال خوبی است

میان دو کتفم و

امیدوارم

به این ریه های مریض !

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت10:33توسط میلاد | |

اگر...اگر حسابی در کار باشد انگار هیچ چیزی روی حساب نیست . ساختمان را نشان میدهند ؛ برج ها را که انفجار توی بدنه اش آن را میکشد پایین . هیچ چیزی روی حساب و کتاب نیست . حال خوبی ندارم . تصاویر مستند حالم را خرابتر میکند و نمیدانم چرا . واین باز هم اوضاع را خرابتر میکند .

ما بیشتر اوقات آرامش نداریم ، به این معنا که گاهی اوقات نگاه میکنیم به اطراف ، و همه چیز جای خودش هست و باید آرام باشیم ، اما ، وقتیکه همه چیز اینجور بود ، باز دلشوره میگیریم .

دلشوره گرفته ام . بغضم گرفته . هواپیما میخورد توی برج ها .ساختمان می آید پایین . این تصاویر واقعی حالم را خرابتر میکند . من مثل سگی آمده بودم در خانه ی شما و پارس میکردم . دلشوره دارم ؛ اینجا تمام پنجره ها باز هستند و عقربه های ساعتش صدا میدهد . آقایی توی تلویزیون حرف میزند ، برنامه زنده است و کسی از پشت صحنه حرفهایش را ترجمه میکند .تصاویر زنده است . تصاویر واقعی است .

به چه چیزی میگویند دروغ بزرگ !؟ من بیشتر اوقات حالم خوب نیست . به چه چیزی میگویند دروغ بزرگ ؟ بالای کاغذ کهنه ای که روی میز است کسی با دست خط ۱۰ سالگی من ، اسمم را نوشته . قیچی روی میز هست و یک راکت قدیمی تنیس و یک نوار مغناطیسی . به چه چیزی میگویند دروغ بزرگ !؟

یک چاقوی ضامن دار کند ،تو ی لیوان ، روی میز .

من ، میدانستم امشب گریه ام میگیرد ...

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت6:42توسط میلاد | |

حالا بعد از یک سال و چند ماه که سرت را تراشیده ای و آفتاب که میخورد از پشت سر ، وقتی روبرو ایستاده ای ، در دو طرف سرت انگار بال درآورده ای ، یادم می آید آن وقت هایی را که چشمانت خیس خیس بود و همیشه شب قبلش نخوابیده بودی .

حالا که میبینم برادرت ، پدرت کنارت ایستاده اند و می آیم کنار و از بغل شباهت هایتان را ؛ فرم بینی هایتان ، چشمان درشتتان را مقایسه میکنم ، و اینکه هر سه تایی تان ریش دارید ، میبینم که به هم نمی آمدید . شما دو تا به هم نمی آمدید .

حال امثال ما ، حال عجیبی است . احوالات ما ته نشین میشود . باور کن پسر ! خالی کردن خودت ، جز ضروریات است . باور کن که اینطور ماندن فایده ای ندارد ؛ شاید برای خودت قابل تحمل تر باشد اما ، خوب نیست . دیشب داشتم فکر میکردم ، دیدم چند ماه دیگر 21 سالمان میشود ، ببین پسر ! دیگر متولد شصت و هشت بودن برایمان زود نیست ؛ این بیست سالگی لعنتی دارد تمام میشود.

خیلی عجیب میشود اینروزها که میبینمت ، و عجیب تر از آن ، این است که نمیدانی چه شباهتی میبینم بین یک سال وچند ماه گذشته ی خودم و تو . وقتی که این و آن میخواهند روابط دست و پا شکسته شان را سر و سامان دهند ، ما به شکل اتاقهایمان نگاه میکنیم ، به گودی ای که افتاده روی تخت خوابمان و به لکه های دلتنگی هایمان که پاشیده به سر و روی اتاق . ببین ، دیگر لازم نیست حتی اسمی ببریم پسر ! فاصله آنقدر زیاد هست که به اسامی فکر نکنیم .

اینکه دیگران چکار کرده اند را ، اما... نمیدانیم .

توی این مدت صدای من قشنگ شد و صدای تو قشنگتر ! با اینکه میدانم آن تابستان مزخرف اخیر تکرار میشود اما مطمئن باش پسر ! هیچ چیز دیگری برگشت پذیر نیست .

+نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت10:8توسط میلاد | |

بار هستی بر دوش

و امید به نتایج کار و تلاش

کاری که نمیکنم

تلاشی که بر نمی آید.


تو را دوست داشتن

و انتظار وقوع حوادث نامقدر

انتظاری که نمیرود

تقدیری که چسبیده ته دیگ خلقت...


بار هستی بر دوش؛

وقتی که هستم ، وجودم افتاده روی دوشم

یعنی؛

تو را دوست داشتن...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت11:25توسط میلاد | |



من فکر میکنم

ما با اعماء و احشایمان مینویسیم ؛

دیگران نگاه کرده اند و نوشته اند ،

ما به وقت ارضای قوای شدیدمان نوشته ایم

 

ما فکر میکنیم

وقتی دستهایمان دراز شد تا جیب پشت شلوارمان ،

دفترچه ی کوچکمان دیگر

وقتش رسیده

تا برود خانه ی بخت.

سرشارترین شبها روی تخت خواب

وقتی است که لباسهای زیرمان کلمه شده اند روی کاغذ .

حالت حرفهای کلماتی که از غریزه قاعده میگیرند

ما را تحریک میکنند ؛

وگرنه توی توالت هم

میشود فکر تخلیه کرد !

 

ما فکر میکنیم

دفترچه همان تخت خواب است

که از بوی تند تخلیه حالت گرفته است...

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت1:22توسط میلاد | |


گوشم از این حرفها که

تو خودت چقدر اشتباهی و

من خودم چقدر نمیدانم

پر است ،

حالا توی آینه

پر از الفاظ بیهوده

پر از اشکال مبهم تکه تکه شدن شکل خودم

شده است...

آینه جا ندارد .

+نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت23:3توسط میلاد | |

شب

از گردنم می آمد پایین

روی شانه هام جای دو تا پای برهنه ی تاریک 

مانده هنوز ؛

شب گنگی بود و

از گردنم می آمد پایین...

+نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت12:59توسط میلاد | |

تو چایی ات تمام شد و ، بلند شدی رفتی...

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت3:50توسط میلاد | |

اصلا چرا اين همه بيقراري؟

چرا شكل ديروز؟

چرا دست به گريبان طاق هاي قوس دار اين ميدان بي همه چيز؟

لب روي لب هاي توتون خشك شده ي سيگاري بي فيلتر!

و كبريتي كه اين روز ها

شرف دارد

بر فندك !

تا آن زمان كه

ريه هايم شكل ِ

"خودتان قضاوت كنيد ِ "

" زندگي   مرگ"  شود

 و مثل

" قبل    بعد ِ "

عكس هاي سياه و سفيد روي صفحات روزنامه

در ستون تبليغات،

بالاي آگهي هاي فوت ،

كه تمام مشروعيتشان را

وام دار آن نوار كوچك باريك مشكي

گوشه ي كادرشان

و " هو الباقي "

سرتيترشان هستند

 

چرا مثل شب شدن روزهاي آسمان گير گوشه ي سكوي روبروي مسجد شاه!؟

چرا خميازه كشيدن تا اشك بيايد از چشمهام ؟

شمردن سيگار هاي باقيمانده ي پاكت

كه اينبار هم سيزده تا هستند

و نسيم سرد بي سرمايه ي سرقفلي بر اين ميراث و يادگار لجن پوش ؛

      كه در چهار ضلعش

     چهارزائده ي مضاف دارد ، 

     كه به ضرب و زور طاق هاي ضربي و قوس هاي زوال ناپذيرشان   

     شده اند نماد عروج ،

آخرين كبريت روشن را

بين انگشتانم ميكشد ،

كبريتي كه اين روز ها

شرف دارد

بر فندك !


 

اگر با هم

روزي روي خاك نشستيم

اگر

دستهات مال خودت بود آن روز

اگر

سر به سر پر سوالم گذاشتي ، سحر!

دست ميبرم زير روسري خيس پر از التماست

موهايت را مشت ميكنم بين انگشتهام ،

ميكشمشان آنقدر

كه خاطر فكرهاي خطرناكت

از آخرين قطره ي خلاصه شده توي آن يك خرده جا

   كه همرنگ احتمال است

خالي شود.

 

اصلا چرا احتياط ميكني؟

دست نميدهي لحظه اي كه كبود باشد ؟

بگذار

آن چه

نبود ،

باشد

اگر باهم

روزي روي خاك نشستيم

من ميگويم : بيا...!

يك نخ ديگر !

يك كبرت پر !

كبريت اين روزها شرف دارد بر  فندك ، سحر !

 

من

مثل

سايه هايي كه سر به سر ساعت يك بعد از ظهر ميگذارند ،

مثل

بوته هايي كه گه ميريزند پايشان تا قد بكشند ،

مثل

كيسه هاي شن كه تلنبار كرده اند پاي ساختمان نيمه ساز يك زايشگاه ،

                                                                         بي سر و پايم !                        

 

مثل

وزغي كه كف مرداب نشسته ، تخم ميريزد از مقعدش براي بقا ،

مثل

ستاره هاي سربي آويزان از طاق آسمان ؛ انگل هاي جسم خسته ي ماه

مثل

روسپيان شاد از كار وبار ساعات دو ي نيمه شب چهارشنبه ها ،

                                                                       مثال زدني هستي

                                                                                        تو !

 

يك مثال روشن و

يك هرجايي نابلد را

در نسيم سرد بي سرمايه ي سرقفلي بر اين ميراث و يادگار لجن پوش

آتش زدم ديشب ،

بنزين بود و

كبريت و

شرف داشت

بر فندك !

+نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت10:0توسط میلاد | |

من به آفتاب اين روزها حساسيت دارم

دماغم

به خارش مي افتد

تا بخواهم

حمام بگيرم

از آفتاب

روي فرشي برفي



هشت سال آزگار است

كه برف از من فرار مي كند ،

و هر بار كه ميرسم به آن ،

آب شده

روي خاك ،

يخ بسته

روي سنگ فرش



گفتم حتما

مشكل از جهنمي است كه تو از آن مي آيي ،

شايد

خون درون رگهات ميجوشد ،

شايد

از خنده هات آتش روي زمين ميريزد ،

شايد

برادر خورشيدي!



سيگارم را خاموش كردم

روي نعش برفها

توي گورستان گل آلود بغض هاشان ؛


من ،

خواهرم را بسيار دوست ميدارم!

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت5:11توسط میلاد | |